فردا اسباب ها میان اگه دست علی بودحالاحالاها آلاخون بالاخون بودم ولی بابام که می دید انقدر اعصابم خورده وناراحتم آخرش نتونست تحمل کنه وبه علی زنگ زد گفت اسباب هارو جمع کن دخترم زندگیش روهواس مثلا بارداره ولی ازهمون روزاول ولش کردی به امون خداورفتی بهش گفت فردا بایه راننده هماهنگ کردم بیاد وسیله هارو بیاره توام برو همشونو جمع کن تا آماده باشن وباربزنین بیارین نمیدونم چرا اصلا ازاین موضوع خوشحال نیستم خیلی بی تفاوت شدم نسبت به همه چی دیگه چیزی خوشحالم نمیکنه کاش علی یکم باهام صادق بود تا انقدرعذاب نمیکشیدم کاش یکم بیشتربهم توجه میکرد کاش الان که انقدر بهش احتیاج داشتم کنارم بود انقدرندیدمش که به نبودنش هم عادت کردم هفت ماهه باردارم حتی یکبارازم نپرسیده چی دلت میخواد برم بگیرم؟ولی بابام تا گفتم فلان چیزهوس کردم همون روز گرفته برام اینادرسته خیلی چیزای کوچیکیه ولی برای یه زن ینی توجه محبت عشق که من ازهمشون محروم بودم وقتی میرم دکترمیبینم خیلیا باشوهراشون اومدن بهشون حسودیم میشه بابام میگه من فقط بخاطرتو بهش چیزی نمیگم وفعلادارم تحمل میکنم ولی این پسره خیلی داره اذیتت میکنه سعی میکنم آرومش کنم باحرفام میگم چیزی بهش نگو الان من دیگه بچه دارم دیگه به فکرخودم نیستم فقط به فکراین بچه ام بخاطرش حاضرم تاآحرعمرم این شرایطو تحمل کنم فقط تو به علی چیزی نگو
ما را در سایت ------ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102