امروز تولد علی بود ازدیروز دارم به این فکرمیکنم که تولدشوتبریک بگم یانه همش دارم باخودم کلنجارمیرم گوشیو میگیرم دستم مینویسم مینویسم بعد همشوپاک میکنم نمیدونم اینم یه نوع مرضه دیگه
بعدش باخودم میگم بیخیالشو دختر نزدیک یکماه ونیمه ازتوودخترش خبری نگرفته چرا الکی خودتو کوچیک میکنی ولی بازم دلم طاقت نمیاره امون ازاین دل زبون نفهم که هزارویکجور دلیل براش میارم بازم قانع نمیشه پارسال اینموقع هنوز نامزد بودیم چقدرزمان زود میگذره چقددلم میخوادچشاموببندموبازکنم چهارسال بعدو ببینم نمیدونم چراگفتم چهارسال دلیل خاصی نداشتم براش،راستی خونه رو بابامامانم چیدن درسته وسیله هام زیاده جاهم کم دارم ولی خیلی خونه جدیدمودوسدارم نقلی و جمع وجوره یجورایی به دل میشینه ازاین خونه خیلی خاطره دارم تمام خاطرات بچگیم نوجوونیم وجوونیم تواین خونه گذشت خونه ای که توش به دنیا اومدم وبزرگ شدم وحالادخترم قراره تواین خونه بزرگ بشه الان توخونه خودم نشستم خیلی سعی کردم یکم بخوابم ولی نتونستم ماهی کوچولو بدجوری ورجه وورجه میکنه الهی من قربون پاهای کوچولوش برم که امیدمیده بهم ،نصف اتاق رو اختصاص دادم به دخترم گهوارشو گذاشتم بغل تختم کالسکه وعروسکاشووچیدم تواتاق فقط لحظه شماری میکنم زودتر به دنیابیای تا ببینمت غیرازخودم تمام خانواده منتظراومدن توهستن بابام خیلی بچه دوسداره مطمئنم وقتی دنیابیای اصلا نمیخوادبزاره کسی بغلت بگیره وباهات بازی کنه ازبس که عشق بچه اس این بابای من مامانم همش لباساتوبغل میکنه ومیبوسه داییات همش میپرسن پس چند روز مونده دنیابیاد ؟امروز دایی بزرگت میگفت فاطمه دیگه داری میترکی کوه اورستی شده واسه خودش راس میگه شکمم خیلی بزرگ شده وترک خورده چندتا ترک قهوه ای بزرگ وترک های ریز خونی که همه جای شکمم هستن نمیدونم بعدها اینابرن یانه ولی اصلا برام مهم نیس آخرماه وقت دکتردارم احتمالا بفرسته سونوگرافی برای قدو وزنت خیلی دوسدارم تپلی باشی ولی یه ماهه غذاموکمترکردم تاوزنم بیشترازاین نشه تاالان ۲۰کیلواضافه کردم ای خداااا خیلی سنگین شدم هنوز دارم به این فکرمیکنم که تولدشوتبریک بگم یانه امروز وارد ۳۷سال میشه ولی هنوز مثل بچه ها رفتارمیکنه نه مثل یه مردبالغ وخانواده دار اینم ازشانس منه وکاریش نمیشه کرد جزاینکه امیدوارباشم یه روزی همه چی درست میشه ...